تبليغاتX
آخرین سلحشور پارس

آخرین سلحشور پارس

اگه قراره فردا فرتی بمیرم ...باید خنگ باشم دنیا رو جدی بگیرم

سلام............اینم تکست(شعر) آهنگ زبون سرخ.......

## راستی آهنگمون از سایت تهران موزیک پخش شده .............اینم لینکش:

http://www.tehranmusic188.com/article-9940--0-0.html

متن:

کوراس (همخوان):

میسوزه دل و سیگارت، روز بروز پوچه افکارت،غمگین مثل شب تارت درون تو

بریز تو بیرون حرفاتو،بعد بکن چسب زخماتو،حتی اگه قطع شه باتو زبون سرخ

زبون سرخ قطع میشه و رابه راه تو تاریکی و نمیتونی بری جلو غروب تا

وقتی که تو بازشه چشات، بجوشه خون تو رگات، اتوپیا میاد برا طلوع ما


(ورس1)
سکوت صفحه صدام پرشده تو طلوع شب               شب سیاه ما دیگه چپونده حرف رو پشت لب
طلوع صبح منتقم یه وقتی بود و دیگه رفت              ظهورخال ساقی هم یه مکثی بوده توی تب
یه عکسی مونده واسه ما با یه نما از دل صبح          عکسی که نگاتیو اون حرومه و مایه قبح
قامت سرو ما دیگه پوسیده از ریشه و جاش            شاخه شاخه شکسته و چهره به چهره خشخاش
ابرسیاه مست ما میترسه بارون بباره                     تا واسه هر قطره از اون،تعهد بده دوباره
تیر برق نحیف ما گم تو کوچه باریک                    اون طرف یه پل چوبی بالای یه جوی باریک
خونابه های چرک شهر فواره زن توی اون جوب     هرکی که روی اون پُله،جدا از جوی و خوبِ خوب
همه در حال فرارن از تصویر توی آینه                 طرف خودش رو ندیده، می بینه از بقیه سایه
احسن ترین ازدواج عقد یه دختر صغر                   خیام و خاک فلسفه اش منوطِ به زیر کمر
پروپاگاندای خودم خلاصه شده توی هیچ              کشور دوست و همسایه میفرسته فردا ساندویچ
نیکوتین خون رگم رسیده به بالای صد                   زبون سرخم قطع شد و حرفاشو تا آخر نزد
خودم و به خواب میزدم تا این تاریکی بند بیاد         بیدار که شدم خودمو باقی رو دیدم توی خواب


(ورس2)
عجب داره! هوس توی تنم خشکِ                درمیره ازم شهوت و سرانگشتش
دل و به کی میشه خوشکنک کرد               وقتی با خنجر زبون صف بستن پشت
میدونم تو هم مثل منی میخواد قی کنه مغزت    این عقاید چروک، میشه چال لای قبرت
همه نفرین و لعنت ملت احمق                   که هنوز درگیرن به خوشه دوم و اول
همه بست نشستن پای زر زر اخبار             تا که ببینن کی میشه این تحریم از سر باز
اگه با ملت همسایه بدتا کنن                     باید با خُرده پول کمیته قد راست کنن
شکوه ایران مختص چندتا شعر حماسی        فقط هارت و پورت داریم توی بحث سیاسی
این سر سبز پیش کش زبون سرخم            تا وقتی این خاک زیر پام ِ یه جوونه مُردم
وقتی می شاشن از جنوب تا دریا خزر        چطور سجده کنم رو خاکی که توش پرِ مرض
وقتی تاریخت بشه مضحکه یک مشت عرب   چرا نکشم بالا شیشه خون جای عرق
جر میره پرده گوش وقتی پای حرفام           بشینی ببینی خون میچکه جای اشکام
انقدر بغض قورت دادم که خستست گلوم       حتی خنده به لبم بی تبصره ست حروم


برچسب‌ها: تکست زبون سرخ, lpk fea alvand
نوشتم به روز: دوشنبه یکم خرداد 1391 11:10 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

بعد از حدودا یکماه .....درود

این آپم دومین آهنگمه که به همراه دوستم (صادق الوند) که از رپرهای مستعد شهرمون هستش خوندم و به نظرخودم و باقی دوستام از لحاظ کیفیتی و متنی و مفهومی خیلی بهتر از کار قبلیم شده.......

امیدوارم گوش بکنیدو  خیلی هم ازش لذت نبرید! چون کارای ما مفهوم گراست و قرار نیست کسی ازش لذت ببره......

در ضمن اگه در مورد تکستها هم چیزی رو متوجه ندید بپرسید تا توضیح بدم....البته سعی میکنم متن کل شعرها رو براتون بذارم.....

مشخصات:

اسم آهنگ: زبون سرخ

رپرها: lpk feat sadegh alvand

محتوا: اجتماعی

لینک دانلود:

http://s3.picofile.com/file/7378130642/Alvand_feat_LPK_ZABOONE_SORKH.mp3.html


برچسب‌ها: زبون سرخ, دانلود موزیک, رپ, دانلود موزیک رپ
نوشتم به روز: شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 14:39 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

درود فراوان..........

بالاخره پس از مدتی تونستم آهنگی رو که رکورد کرده بودم آپلودش کنم و در اختیار شما دوستان عزیز قرار دهم.فقط خواهشا قبل از دانلود  توجه کنید که:

این اولین آهنگ ماست و مطمئنا ضعفهایی هم دارد که خوشحال میشم اونا رو بهم اطلاع بدید....

نام:تنگسیر

اجرای رپ: LPK(آخرین سلحشور پارس)

اجرای راک:کیان پارسیزاد

موضوع:اجتماعی-خیابانی-عرفانی

زمان: 4 دقیقه

با تشکر از برادران: صادق الوند-مهرداد زهام و...

لینک دانلود:

http://s2.picofile.com/file/7336591070/Kian_Parsizad_Ft_L_P_K_TangSir_128_.mp3.html

پایدار و پیروز و پاینده باشید....

سپاس فراوان.


برچسب‌ها: رپ, هیپ هاپ, ال پی کی, راک
نوشتم به روز: شنبه پنجم فروردین 1391 22:13 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

راستش میخواستم یه پست کوتاه در مورد نوروز امسال بذارم ولی دیدم حالم ازین حرفهای کلیشه ای که بعضی ها به هم میگن حالم بهم میخوره ,جمله های کلیشه ای مثل: از خدا میخوام به آرزوهام برسم,یا برای همه سلامتی و شادی آرزو میکنم و................

خواهش میکنم با هر عقیده و دین و نظری که دارید قید این جمله های کلیشه ای بردارید وحرفی هم از خدا و آرزو ودعا و... نزنید ولی حرفی که  اینجاست اینه که یکسال هم از عمر همه ما گذشت (البته این جمله هم کلیشه ایه ولی خب چه میشه کرد!) اگه امسال رو واقعا از ته دل حال کردید که خوش به حالتون و اگه هم حال نکردید که یکسال دیگه وقت دارید(البته اگه توی یکی از همین روزهای این سال جدید نمردید....بدون تعارف!)

.

.

.

یکسال دیگه با پیروزیها و شکستها و تجربه ها و لحظه های جدیدتر در راهه......خوبه....هیجان داره...

*راستی الان ساعت 2 نصفه شبه پس موقع تحویل سال خوابم ولی اگه بیدار بودم حالم خراب میشد چون هر شبکه ای رو که باز کنید میگه:یا مقلب القلوب.............. این همه دعای تازی میخونند جالب اینجاست آخرش هم سال جدیدشون رو دقیقا مثل سال قبل شروع و تموم میکنند و هیچ (مقلب القلوب والاحوالی) براشون رخ نمیده....یا خودشون نمیخوان رخ بدن!!!!!


*دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نگشت       //       دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور

نوشتم به روز: سه شنبه یکم فروردین 1391 3:15 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

خواهشا هر دیدگاهی که نسبت به هیتلر دارید رو کنار بذارید و بدون پیش زمینه و با نگاهی منصفانه این شعر زیبا رو بخونید:


آن هنگام که مادرت پیرتر میشود  /  و چشمان گرانبها و با ایمان او


زندگی را آنگونه که زمانی میدید نمیبینند  /  زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند


وبرای گام برداشتن نمیخواهند او را یاری دهند


در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر  /  با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن


زمانیکه اندوهگین است  //  بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی


اگر از تو چیزی میپرسد / او را پاسخگو باش / واگر دوباره پرسید / باز هم پاسخگو باش


و اگر دگر بار پرسید / دگر بار پاسخش گو


نه از روی نا شکیبایی  /  بلکه با آرامشی مهربانانه


و اگر تو را به درستی در نمی یابد / شادمانه همه چیز را برای او باز گو


ساعتی فرا میرسد   ساعتی تلخ


که دهان او دیگر هیچ در خواستی را بیان نمیکند ........     


برچسب‌ها: آدولف هیتلر, شعر
نوشتم به روز: شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 1:3 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

ای کژاندیشان در فهمیدن حقیقی حقیقت و کژروان در راه ناحق , بترسید ار آن روزی که پس از مواجهه حقیقی با حقیقت این چنین پشمهای ناحق بدنتان بریزد و متعجبانه حقیقت حقیقی را نگاه کنید و به ناحق بودن خود پی ببرید,که آن وقت حقیقتا دیر است.........!!!


نوشتم به روز: جمعه پنجم اسفند 1390 22:52 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

بدنبال لطفی که دوستان در این چند روزه به بنده و بلاگم داشته اند و خواستار گذاشتن پست جدید در بلاگم بودند قابل توجه دوستانم باید عرض کنم که  بنده بدنبال مشکلاتی شخصی و همچنین رو به اتمام بودن شارژ اینترنتم یه چندوقتی بصورت کوتاه مدت به وب میام تا فقط با شماها در ارتباط باشم و نمیتونم پست جدیدی رو بذارم.......

ولی تا چند روز آینده که زمانش هم دقیقا مشخص نیست قراره اولین آهنگم رو در استودیو رکورد کنم و امیدوارم که بتونم برای اولین کار قدم محکمی هم بردارم و در ضمن شما دوستان اینترنتی من جزو اولین کسانی خواهید بود که اون رو گوش میکنید چون بلافاصله بعد از رکورد اونو برای دانلود در بلاگ قرارش میدم..........مشخصات آهنگم هم بدین قرار خواهد بود:

سبک: رپ (کورسهاش هم راک  خونده میشه)

موضوع: اجتماعی-گنگستری-تا حدودی هم سیاسی!

اسم: تنگسیر(البته اسم موقتش هست)

زمان: 4 دقیقه

.

.

.

با آرزوی موفقیت برای همگی....

پیروز وبهروز و شاد باشید........


نوشتم به روز: جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 22:54 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

((دوستان خواهش میکنم این متن حرفهای سلحشور بعد از جایزه گرفتن اضغر فرهادی عزیز را بخوانید و خودتان قضاوت کنید))


کارگردان سريال حضرت يوسف  گفت: جایزه گرفتن جدایی نادر از سیمین را برای ایران افتخار نمی دانم  و معتقدم  فرهادی یک فیلم متضاد با اعتقادات مردم وفرهنگ ایرانی ساخته است.

وی ادامه داد: مثلا اگر کسی دزد خوبی باشد وبانکی را بزند وبعد به او جایزه بهترین دزد را بدهند ویا اگر دکتری متخصص تولید قرص های روانگردان باشد وجایزه بگیرد آیا واقعا باید به آنها افتخار کرد؟ جدایی نادر از سیمین هم چنین نقشی را در گلدن کلوب ایفا کرد وبرای ما پیرو رهبری ها کسب این جایزه هیچ افتخاری ندارد.

وی  افزود: جدایی نادر از سیمین به همراه تایید کنندگان آن برای ارسالش به اسکار به کشور واسلام خیانت کرده اند و به نظر من وتمام ولایتمداران جایزه گلدن کلوب جدایی نادراز سیمین هیچ افتخاری برای کشور وملت ما نیست بلکه یک خیانت بزرگ در حق ملت است.

سلحشور در پاسخ به این موضوع  که این فیلم را خود  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به این جشنواره ها فرستاده اند پاسخ داد: مسئولان وزارت ارشاد به ایران وفرهنگ ایران خیانت کردند وبه نظر من رسانه ملی کار درستی انجام داد که این موضوع را پوشش خبری نداد.فراموش نكنيم كه رهبري می گویند كه  به جایزه هایی که در خارج به ما داده می شود دلخوش نباشید ، اما اگر معیار ما مردم ، هنرمندان ویکسری جریان ساز هستند که موضوع فرق می کند و در اینصورت باید  26دی ماه را هر سال جشن بگیریم.


برچسب‌ها: فرج الله, سلحشور
نوشتم به روز: پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 17:30 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

1.کشف حجاب مینا لاکانی و حضورش در صدای امریکا برای حمایت از مردم ایران.

((وی در مصاحبه با این شبکه خود را مبرا از حزب بازی خواند ولی مدعی شد به خاطر همبستگی با مردم، از ایران خارج شده است.))


2.حضور نماینده ای از سینمای اسرائیل در اسکار و رقابت تنگاتنگش با شاهکار اصغر فرهادی.

وجالب اینجاست که در تعدادی از سایتهای سینمایی داخلی عده ای پیشتهاد میکنند برای حمایت از مردم مظلوم فلسطین فرهادی باید از مسابقه انصراف بدهد تا او را با حسین رضا زاده مقایسه کنند.!


3.تصاویر به اصطلاح غیر اخلاقی! گلشیفته فراهانی در فیلم جدیدش: (جای اژدها There be dragons)


4.پیام سید محمد خاتمی به اصغر فرهادی به مناسبت جایزه جدیدش:

بسم الله الرحمن الرحيم

 

جناب آقاي اصغر فرهادي

اثر ارزنده سينمايي جناب عالي که مورد اقبال گسترده مخاطب خوب و فهيم ايراني قرار گرفت و در عرصه بين المللي نيز مورد توجه و سبب کسب افتخار براي شما و کشور عزيزمان شد، نشانه موفقيت سينماي نجيب و ارجمند ما و ظرفيت والاي فرهنگي ملت بزرگوار ايران است و بيان گر آن که آثار اصيل هنري مرزها را در مي نوردد.

اميدوارم همواره شاهد ظهور آثار برجسته و برتر در همه زمينه ها و عرصه هاي فرهنگي، هنري و علمي باشيم.
به جناب عالي و همه همکاران عزيزتان و به اهالي محترم سينما و هنر کشور خسته نباشيد و دست مريزاد مي گويم.

سيد محمد خاتمي
26 /10 /
1390


5.پیام محمد رضا شریفی نیا به اصغر فرهادی عزیز

(ببینید کار به کجا رسیده که این خائن بی چشم و رو هم به اصغر عزیز ما تبریک میگه....!)

"درست شبی که فیلمت را در جشنواره فجر دیدم، نیمه شب و دم دمای صبح در ستایش فیلمت نوشتم و از همانجا بی‌اختیار نوشتم تو چقدر همه چیز را خوب می‌بینی و می‌‌شناسی. گقتم که چقدر روابط بین آدم‌ها را خوب می‌دانی و چقدر در ستایش انسان و انسان دوستی خوب تصویر می‌کنیدر‌‌ همان چند سطری که خط خطی کردم از قضاوت نوشتم و نوشتم: چقدر قاضی پرونده فیلمت خوب است. چقدر مرز حق و باطل را درست می‌بیند. چقدر قانومند عمل می‌کند. چقدر با خونسردی تمام، همه چیز را رتق و فتق می‌کند. و من چقدر نگاه نکردن‌هایش را دوست دارم...

آن شب گذشت و شب‌های تلخ و شیرینی پشت هم سپری شد تا دوباره یک نیمه شب دیگر رسید و دم دمای صبح ۲۶ دی ماه نود، چشم دوخته بودم. گوش تیز کرده بودم تا مهم‌ترین افتخار جهانی سینمایمان را به ارمغان بیاوری که آوردی. افتخاری دیگر آوردی بر تارک این سینمای دوست داشتنی ایران. و چقدر خونسرد رفتی و چقدر با صلابت از ایران گفتی و از مردمی که صلح طلبیشان ماندگار تاریخ است.

اصغر فرهادی عزیز...

من هم مثل خیلی از هموطنان تو در آن نیمه شب به یادماندنی بیدار بودم و به زبان آوردن نام ایران در بین بزرگان سینمای جهان را دیدم و باز هم حس غرور ملی‌ام را به شعف آوردی.. دستت را می‌فشارم و برایت آروزهای خوب در رسیدن به قله‌های افتخار می‌کنم و منتظر نیمه شبی دیگر می‌مانم تا در بین بزرگان سینمای جهان در مراسم اسکار، نام ایران و ایرانی را با افتخار طنین انداز کنی و حالا باز بر می‌گردم به‌‌ همان نیمه شبی که کاغذم را قلمی کردم و در پایان یادداشتم نوشتم:

... و بالاخره چقدر اصغر فرهادی بودن خوب است.

و چقدر اصغر فرهادی همه چیز را درست روایت می‌کند.

دین را و انسان بودن را.

و من چقدر دلم می‌خواهد که در کمال احترام؛

دست اصغر فرهادی را ببوسم و ده سیمرغ جشنواره را بالای سرش به پرواز درآورم..."



برچسب‌ها: اخبار کوتاه از سینما, مطالب روز سینما, اخبار و حواشی هنر
نوشتم به روز: پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 12:10 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

((دوستان این داستان رو برای کلاس گزارش و داستان نویسیمون نوشتم....البته بازخوردهای خوبی نداشت و ایرادهای زیادی ازش گرفته شد ولی من بهتر دیدم که شما دوستان عزیزم که همگی اهل مطالعه و اهل قلم هستید هم این داستان رو بخونید و نظرتون رو خیلی رک و بی پروا بیان کنید.......با تشکر))



جمعیت غر غر کنان و سریع رو به در خانه حرکت میکرد.....سرمای شدید و بوران پاییزی هم لج همشان را در آورده بود.به در خانه که رسیدند حاج آقا رفت کنار در و رو کرد به جمعیت: اهالی محل، همون طور که اطلاع دارید حسین آقا مرد خوبی بود ،صف اول نماز مسجد بود هر روز. به ابالفضل قسمتون میدم به خاطر همون خوبی ها هم که شده احترامش رو نگه دارید و حرفی نزنید جلو زن و بچش خورد بشه.
مرد قد بلندی که ته جمعیت وایساده بود و روی پیشانیش هم جای مهر یزرگی خودنمایی میکرد داد زد: حاج رسول تو هم چیزی میگیااااا...حکنم ارتداد اعدامه،بعدش میگی احترامش رو نگه داریم...اون الان زنش بهش حرومه چطوری زیر یه سقف با هم.....اقدس خانم حرفش رو قطع کرد و گفت : بابا اون زن فاحشست،خودم با هزار نفر دیدمش.از خداشه با همچین مرد بی غیرتی زندگی کنه،یه شیفت با حسینه باقی روز رو با مردای دیگه ول میچرخه.
اینو گفت و دستش رو از چادر بیرون آورد تا گره روسریش رو سفت تر کنه.مرد ریشو دیگه ای که کنارش وایساده بود و دستای سفید و تپل اقدس با چشماش بازی میکرد،سریع رو کرد به حاج رسول و گفت: حاجی از اولم گفتم این کارا اضافیه ، باید به بچه های پایگاه میگفتیم ،اونا خودشون میدونند با این ارذل چطوری برخورد کنند.طرف دین و ایمون نداره بعد میره مدرسه به بچه های مردم درس دینی میده،تورو خدا ببین مملکت به چه روزی افتاده!
حاج رسول همه رو ساکت کرد و به در کوبید.پسرکی در رو باز کردو با تعجب نگاهی به جمعیت انداخت.
-سلام حاج آقا،چیزی شده؟!
-نه چیزی نشده ... زود برو به بابات بگو بیاد کارش داریم...
-بابام هنوز نرسیده....وایساده مدرسه...گفت دیر میاد خونه.
در همین حرفا بود که یه دفعه پسر به انتهای کوچه نگاه کرد و گفت: اوناهاش بابام داره میاد.
کل جمعیت به طرف مرد برگشت.مرد خسته و کوفته و با چند پلاستیک در دست جلو رفت و به همه سلام کرد.
حاج رسول باز هم جواب سلام رو نداد و گفت: مرتیکه تو خجالت نمیکشی؟ میخوای آبروی محلمونو ببری؟! بد بخت من از این میترسم که به گوش چندتا آدم حسابی برسه بیان سر تورو ببرن رو طناب دار و اون زن و بچت یتیم بشن. تو اصلا غلط کردی به بچه های کلاست میگی اسلام دروغ توش زیاده...به اون بچه ها چه ربطی داره؟ تو گه خوردی علنا جار زدی دیگه به اسلام اعتقاد نداری....نکنه تنت میخاره!
بچه حاج رسول که نگاهش به پلاستیک تو دست حسین افتاده بود زد به دست باباش و گفت: بابا منم موز میخوام یالا برام بخر.....چند بار اینو گفت و حاج رسول که رگ گردنش از عصبانیت ورم کرده بود محکم به صورت پسرش کوبید و داد زد: بچه خفه شو....مگه نمیبینی دارم زر میزنم.
بچه عقب عقب رفت و افتاد روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.
حسین که تو این لحظه انگار بهش شوک وارد شده بود نگاهش رو از حاج رسول دزدید و رفت تا پسر بچه رو از زمین بلند کنه،دستی به سرش کشید و دوتا موز کند داد بهش.
از پسر دور شد و بی توجه به سمت در خانه رفت.قبل از اینکه در رو ببنده اون مرد ریشو گفت: چرا لال شدی؟ جوابی نداری آقای معلم؟!
حسین بدون مکث این شعر رو براش خوند و در رو بست و رفت:
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست




برچسب‌ها: داستان کوتاه, تعصب دینی, داستانهای انتقادی
نوشتم به روز: سه شنبه بیستم دی 1390 23:40 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

هممون فیلم راز رو دیدیم و چقدر هم لذت بردیم از این همه انرژی و امید نهفته در این فیلم( حداقل واسه خودم که اینطور بود)

چند روز پیش کتابش رو هم گرفتم تا بعد از کلی برایان تریسی خوندن و رابین ویلیامز خوندن و در نهایت مطالعه لطفا گوسفند نباشید....یه سرکی هم به این کتاب بزنم که الحق هم کار درستی کردم چون کتابش هم مثل فیلمش مجذوب کننده و مسحور کنندست.میخوام ازین به بعد هر موقع حسش بود خلاصه و جملات جالب و مهم هر فصلش رو بذارم تا احیانا دوستانی که از نعمت خوندن این کتاب بی نصیب هستند با جملات سرشار از انرژیش آشنا بشن.:

راز بزرگ زندگی ، قانون جذب است. 

قانون جذب به آنچه شما میخواهید یا نمیخواهید توجه ندارد.وقتی به چیزی دقیق میشوید به آن ، حالت وجودی میدهید.


زندگی ما بعنوان انسان این است که اندیشه هایی را که میخواهیم در خود حفظ کنیم،دقیقا در ذهن خود مشخص کنیم چه میخواهیم.


زندگی شما در حال حاضر بازتاب اندیشه های گذشته شماست....چه اندیشه های بزرگ شما و چه آنهایی که خیلی برایتان مهم نیست.


به اندیشه های خود گوش کنید،به حرفهایی که میزنید دقت کنید،قانون مطلق است و اشتباهی در کار نیست.


وقتی افکارتان را روی چیزی که میخواهید متمرکز میسازید و به همین شکل متمرکز باقی میمانید،به کمک قویترین نیروی موجود در جهان آنچه را میخواهید به سمت خود میکشید


شما از طریق افکار خود و قانون جذب دنیایتان را میسازید.


به لحاظ علمی ثابت شده اندیشه مثبت و تاکید کننده به مراتب از اندیشه منفی قدرتمندتر است.


اگر مدتی طولانی اندیشه منفی در ذهن خود داشته باشید، نتایج آن در زندگیتان ظاهر میشود.


راهی برای تسلط بر ذهن این است که آرام کردن آنرا یاد بگیریم......مراقبه ذهنتان را به سکوت میکشاند و به شما کمک میکند اندیشه هایتان را مهار کنید ، جسمتان را احیا کنید و به آن نشاط بدهید....برای شروع میتوانید مراقبه را با روزی 3 الی 10 دقیه آغاز کنید.برای آگاه شدن از اندیشه های خود میتوانید اراده به خرج دهید و بگویید: ( من بر افکار خود مسلط هستم ) این عبارت را روزی چندبار تکرار کنید.....وقتی پای این حرف بایستید به خواسته هایتان میرسید.

نوشتم به روز: چهارشنبه چهاردهم دی 1390 18:50 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

همیشه و همه جا فکرش کار و پول بود.بهترینها را برای خودش میخواست و اطرافیانش را بخاطر زندگی روتین و کم ریخت و پاشی که داشتند به سخره میگرفت،به زندگی گوسفندی متهم شان میکرد چون هیچ آرزوی بزرگی نداشتند.میگفت: من به این پولها قانع نمیشم،من جوانم و دنیا مال منه ، اینقدر پول در میارم تا وسعت زندگیم رو هر اندازه که میخوام کشش بدم.
موانع زندگی اش را یکی یکی پشت سر میگذاشت و به نتایج موفقیت آمیز ریز و درشتی میرسید.مدرک تحصیلی ، کار خوب ، سرمایه زیاد ،ازدواج موفق و.. و ..و.
ولی هیچ گاه وقتی برای خانواده اش قائل نبود تا با آنها حرف بزند یا به تفریح و گشت و گذار ببردشان،پیش نیامده بود که با دوستانش شب نشینی ترتیب دهد و به خودش برسد، او حتی یک مسافرت لذت بخش و درست و حسابی هم نرفته بود.........زندگی اش در کار و پول خلاصه شده بود و هرگاه کسی ازش سوال میکرد که چرا با همینهایی هم که دارد سعی نمیکند ازشان لذت ببرد  و استفاده کند و او در پاسخ میگفت:من هنوز چیزهایی رو که میخوام کامل بدست نیاوردم ،چیزهای بزرگی هست که هنوز باید کار کنم و مایه جمع کنم تا بدستشون بیارم ،هنوز زوده ولی بالاخره اون روز میاد که اینقدر به خانواده ام میرسم و با دوستام تفریح میکنم تا یک زندگی رویایی رو برای خودم و اونها بسازم.
.
.
سالها گذشت و او که حالا پیرمردی نحیف شده بود ،هنگامیکه نوه خود را برای بازی به پارک برده بود، سیگار برگش رو روشن کرد و با صدایی مغموم و لرزان به او گفت:

(( زندگی مثل سیگار میمونه ،هر چقدر که به تهش میرسی تلخ تر میشه و احساس بدی بهت دست میده.از وقتی که روشنش میکنی به خودت میگی بذار یه کام محکم ازش بگیرم و دودشو با قدرت بدم بیرون ولی حالا به هر دلیلی نمیتونی اون کام دلخواهت رو ازش بگیری....هر چقدر که غلظت دودش و تلخی مزش رو بیشتر احساس میکنی به خودت میگی این دیگه اون کامیه که میخوام ازش بگیرم ولی وقتی نگاهت بهش میفته میبینی به فیلتر رسیده و تو هنوز اون کام دلخواهت رو ازش نگرفتی......))

نوشتم به روز: سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 21:57 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

این شعر رو از ته دلم به همه روسونری های عزیز تقدیم میکنم:

تیم ما را به ازل در صف پیروزان بست

                                        پرچمم را ز نظر بر کف بهروزان بست     


حمد ایزد که ز تاجش کلهی بر من دوخت     

                                        جامه ای سرخ و سیه  تا که ابد بر تن کوفت


سرخیش شوق ورق زد به دل گل بویان         

                                        مشکیش اشک طلب کرد ز همه مه رویان


گل هوادار و مدیرش  قدحی  مستانه          

                                          جرعه ای نوش بدادش وی ازان پیمانه


ارتشش غرق به خون باشد و من خون به چشم     

                                      چشم او را سر سوزن خطری  ، بر من خشم   


در سرم یاد هژیری که به شوچنکو نام        

                                       آیدش نام و نشان لرزه برفکند به کام


زلف او تا به سرش رنگ طلایی بنمود  

                                       ره به ره کوشش او فاصله هایی پیمود


گل بزد بر در و دروازه سوراخ حریف         

                                        تو بگو رستم و باقی همه توران نحیف


عشق میلان رخ خود را به دلم نقش ببست       

                                        از ازل تا به ابد ، همچو پیمان الست


لشگرم وصف نمودم خود من بیت به بیت    

                                       عشق خود مدح نمودم همه اندر 10 بیت


این یک بیت رو هم جداگانه تقدیم میکنم به طرفداران اسطوره روزهای طلایی میلان-آندری شوچنکو-:

پیکرم خاک به کویش  نظرم ناظر رویش             زلف او زرد و پریشان  دگران مات به خویش


112 ساله شدن روسونری را به همه دوستان گلم تبریک میگم....خیلی خوشحالمممممممممممم.

نوشتم به روز: جمعه بیست و پنجم آذر 1390 19:56 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

میکنم الفبا را روی لوحه سنگی


واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی


‍‍‍‍‍بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود


مثل تاب بیتابی مثل رنگ بی رنگی


از شبت نخواهد کاست تندری که می غرد


سر بدزد هان !هشدار! تیغ میکشد زنگی


امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست


مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی


هر چه تیز تک باشی از عریضه نعطت


دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی


قافله ست و توفانها خسته در بیابانها


در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی


در مداری از باطل بی حصول و بی حاصل


گرد خویش میچرخند راهای فرسنگی


مثل غول زندانی تا رها شویم از خم


کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟


صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز


چون غراب میخواند با گلوی تورنگی


لاشه های خون آلود روی دار میپوسند


وعده صعودی نیست با مسیح آونگی


نوشتم به روز: چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 21:13 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

اگر این فیلم(یعنی تپلی) را نمیساختم پروانه کارگردانی ام باطل میشد...

یعنی یک کارگردان فقط با این نیت فیلم میسازد که پروانه اش باطل نشود! آن هم فیلمی در حوزه مهم کودک ,فیلمی که به اذعان منتقدان یکی از مزخرفترین فیلمهای سینمای روز ایران است.

ولی انصافا تقصیر این بینوا نیست این انگیزه بالا که چندین سال است میان سینماگران ما موج میزندحاصل تدبیر و درایتهای مسئولین عزیز و باسواد است!!!!

نظر شما چیه؟

نوشتم به روز: شنبه نوزدهم آذر 1390 15:33 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

 واقعا چه قدر مسخره است...ما آدمها که اینقدر خود را درگیر مسائل جزئی در اخلاق و مذهب کرده ایم و گاهی حتی خود را نماینده ای از جانب وی میدانیم و متعصبانه از کتب آسمانی اش حمایت میکنیم و همیشه در لابلای حرفهایمان ا زامید به او سخن میگوییم و تنها دلایلمان هم چند خط از فلاسفه اسلامی است که با برهانهایی مانند تقدم وجود و برهان علیت و سایر براهین وجود خداوند را اثبات نموده اند ولی هیچگاه نرفته ایم تا دلایل کسانی را مطالعه کنیم که خدا را نفی کرده اند چون همیشه به آنها به دید کسانی مینگریم که کافرند و عقلشان بسیار کم است ولی ما عقل کل هستیم...موقعی که لیست بی خدایان مشهور تاریخ به دستم رسید داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که اینهمه از عالمان تاریخ بیخدا بوده اند!!!
من سعی کردم این مطالب رو بدون قصد و غرض بنویسم و اگر عمری بود در آینده هم بیشتر در این مورد مینویسم...
در پایان هم دلایل منطقی یک دانشمند خارجی را آورده ام تا ببینیم در بلاد کفار !!! چقدر منطقی خداوند را میپرستند و قبولش دارند.

(از همین اول بگم که من خدا رو قبول دارم ولی نسبت بهش تعصب کور ندارم)

-برهانهای نفی خدا:

1.مشهورترین تقریر از دستهٔ پارادوکس‌های قدرت مطلق، به نام پارادوکس سنگ این چنین بیان می‌شود:
آیا یک وجود قادر مطلق می‌تواند سنگی بسازد آن چنان سنگین که خودش نتواند آن را بلند کند؟
اگر نمی‌تواند؛ قادر مطلق نیست.

اگر می‌تواند؛ چون نمی‌تواند آن را بلند کند؛ قادر مطلق نیست.


2.به تصریح جان سوا:
. اگر جهان علت رخداد چیزهاست، علت آن علت چیست؟ هیچ‌کس/هیچ‌چیز. این منطقا پذیرفتنی است.الف
ب.علت آن علت کی روی داده است؟ تنها پاسخ منطقا پذیرفتنی «هیچ‌وقت» خواهد بود. زیرا اگر علت جهان در یک زمان خاص روی داده باشد، آن جهان بی‌زمان نخواهد بود.

پاسخ این مسئله در علت قرار دادن خدا برای آن علت نهفته است. زیرا در آن صورت ما باید همان پرسش را دربارهٔ خدا بپرسیم. پس ما باید درک کنیم که تنها توضیح منطقی اینست که علت و اثر «نمودهای حواس» هستند که انسان‌ها به عنوان موجودات محدود در زمان و مکان تجربه می‌کنند، اما از نظر یک مرجع بی‌زمان هیچ‌چیز واقعا اتفاق نمی‌افتد، پس آن جهان خالی از علت و در نتیجه اثر است. آن جهان فقط وجود دارد.


3.این استدلال یک از استدلالهای منطقی علیه وجود خدا است که نخستین بار توسط پاتریک گریم ارائه شده است و در کتب فلسفه دین به استدلال گریم شهرت یافته است:
برهان مورد بحث درصدد نشان دادن آن است که به دلیل اینکه دانستن تمام حقایق از لحاظ منطقی محال است، موجود عالم مطلقی نمیتواند وجود داشته باشد، و چون خدا بنا به تعریف عالم مطلق است وجودش منطقا محال است.
اگر خدا وجود داشته باشد آنگاه خدا عالم مطلق است (بنابه تعریف خدا). الف.
ب.یک موجود عالم مطلق باید تمام اجزاء مجموعه تمام حقایق هستی را بداند. (بنابه تعریف خدا و تعریف مجموعه حقایق هستی).
پ.علم به تمام اجزاء مجموعه تمام حقایق هستی محال است. (بنابه قضیه کانتور).
ت.وجود عالم مطلق محال است. (نتیجه از 3)
وجود خدا محال است. (نتیجه از 4 و 1) ث.

ج.خدا وجود ندارد.



نام تعدادی از بیخدایان مشهور:
-وودی آلن       -دنیل ردکلیف       -جودی فاستر    -کیانو ریوز    -آیزاک آسیموف     خوزه ساراماگو    -سلمان رشدی    -آلبر کامو    -اوریانا فالاچی    -توماس ادیسون    -استیون هاوکینگ    -چه گوارا    -فیدل کاسترو    -بروس لی   -لانس آرمسترانگ     -برتراند راسل    -زان پل سارتر     -نوآم چامسکی    -هیوم    -شوپنهاور    


1.سخنان یک دانشمند در اثبات وجود خدا:
پرفسور ادوین کانلین زیست‏شناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمه‏ای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنش‏های این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشن‏تر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوق‏العاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بی دین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازنده‏ای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیده‏تر و عجیب‏تر از آنند، صانعی نداشته باشند...




نوشتم به روز: جمعه یازدهم آذر 1390 11:59 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

درود دوستان عزیز.اینها گزیده ای از اشعار حافظ است که از ته دلم بهشان علاقه دارم و اگر بگویم در زندگی هم ازین ابیات راه میگیرم گزاف نگفته ام.
در ضمن کپی این اشعار را در ادامه مطلب هم قرار داده ام اگر خواستید آن قسمت رو ذخیره کنید و سر فرصت و حوصله ازین بیست و چند بیت لذت ببرید...

 
-زچشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم

کمین از گوشه ای کرده ست و تیر اندر کمان دارد


 -ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را

دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد


 -شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد


 -درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی بر کن که رنج بیشمار آرد


- گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد


 -من و باد صبا مسکین دو سر گردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


‌ -مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست


‌ -در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست


 -بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست


- ‌هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


-سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست


 -هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه

کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست


 -حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلیست

تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است


 -غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است


- رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست


 -حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست

احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست


 -کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست


- به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستیست سر انجام هر کمال که هست


- چه شود گر من وتو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست


‌  -صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را


 - هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گر چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را


 - حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوی

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما ر ا


- مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد میدارد که بربندبد محملها 


ادامه مطلب
نوشتم به روز: چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 13:55 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

میدونم بابت این پست فحشهای زیادی نصیبم میشه ولی من همیشه میگم: چشمامو باز میکنم ولی گوشامو میبندم....

نوشتم به روز: شنبه چهاردهم آبان 1390 14:1 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

محمد گلندام که از شاگردان و مریدان حافظ بوده است و تمامی غزلیات وی را جمع آوری کرده است از وی بعنوان شهید یاد میکند که در پی فتوای فقها به قتل رسیده است.
همیشه مسلمانان به این مینازند که حافظ تمامی آیات قرآن را حفظ بوده در حالیکه به این نکته توجه نداشته اند که در آن دوران طبق فرهنگ عموم حفظ قرآن یک کار عادتی شده بود و حافظ هم تحت تاثیر فرهنگ حاکم در اوان کودکی قرآن را حفظ نمود.
هر چه نفوذ کلام حافظ بیشتر میشد حسادت فقهای آن دوران نیز نسبت به او بیشتر میگردید.: حسد میبری ای سست نظم بر حافظ؟       قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است.
از سوی دیگر او همیشه به نادانی و تزویر فقهای آن دوران اعتراض میکرد :دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی       من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم.  حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی       دام تزویر مکن چون دگران قرآن را.
بدین ترتیب حافظ از افکار فقها خارج شده و به دنبال یک اندیشه نیک جایگزین میگردد.تا این که با اندیشه های دیگر آشنا میشود  :اول از تحت وفوق وجودم خبر نبود  در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم    آن روز بر دلم در معنی گشوده شد    کز ساکنان در گه ( پیر مغان )‌ شدم.
و جالب اینجاست که پیر مغان دقیقا معنی اشو زرتشت را میدهد.(البته به عقیده برخی پیر مغان به معنای سالک راه هم میتواند باشد.)
حافظ در اواخر عمر صراحتا گرایش خود به آیین مهر پرستی را اعلام میدارد. برای مثال چند مورد را می آورم:
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند    که مکدر شود آییه مهر آیینم
چل سال پیش رفت که من لاف میزنم   کز چاکران پیر مغان کمترین منم
من که گوشه میخانه خانقاه من است  دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

نوشتم به روز: سه شنبه سوم آبان 1390 22:8 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم


برایت بنویسم . شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!


چه گناه کبیره ای…!


میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام


راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین

من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ


غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش


را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد


شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟


مگر هر دو جسم فروشی نیست؟


تن در برابر نان ننگ است...


بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم


که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
 



شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی

نه از دین .

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه،


جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم،


غسل هم نکنم،


چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،


پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،


محرم هم تعطیل نکنم!


فاحشه!!!… دعایم کن //


نوشتم به روز: سه شنبه نوزدهم مهر 1390 21:12 به جوهر و خودکار: last_pars_knight| |

Design By : Mihantheme